حوصله ی شرح قصه نیست
-
تاریخ: 1396/4/6 ساعت: 18:01
مثِ گنجشکِ کوچک ِآواره در سرما، مثِ زردک روزی که سفیدک مرد، مثِ کودکِ فقیرِ کنار پیاده رو ، کز کرده ام در خودم:|
روضه ی یهویی
-
تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 23:52
چند وقت پیش ها یک روایتی شنیدم که این شب ها بدجور با روح و روانم بازی میکنه، یه اهلِ دلی میگفت: وقتی دیگه مطمن میشن شیری که بچه یتیما هم میارن کارساز نیست.کسی میره به مردمی که پشت در خونه ی حضرت علی بودن میگه برید،دیگه هیچی فایده نداره.برید دور آقا خلوت شه. بعدِ یه چند ساعت امام حسن علیه السلام میان
نگفتم گفتنی ها، رو تو ام هرگز نپرسیدی!
-
تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 23:52
نمیدونم چرا به تعادل نمی رسم؟ تو این جور فضا ها نوشتن سخته،مثِ پیج اینستای بی در و پیکر می مونه که دُرُست بعد از اینکه استوریِ عزیزتو میزاری ،مجبوری پاکش کنی.... خلوتِ دفترِ آبی با ماهی قرمز کوچولوی روشو عشق است:) اینجوری پیش بره پس فردا کتابم چاپ کنم نمی دم کسی بخونتش:) خلاصه که الان دلم میخواد یه ...
بین مردم به آدمی فاسد معروف شده بود!
-
تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 15:56
همه ی انحطاط اخلاقی اش بخاطر همین بود.بهتر بود هر گناهی را که مرتکب می شد فوری مجازاتش را هم می کشید. مجازات،آدمی را تطهیر می کند.دعای بشر به درگاه خداوند باید بیشتر به جای « گناهان مارا عفو کن» ، «ما را به سزای اعمال زشتمان برسان باشد». قسمتی از یه کتابِ عجیب :)
نکنید آقاجان :(
-
تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 15:56
یک جمله ای شنیدم امروز بدجور به جلز و ولزم انداخت: مادر سر سفره ی افطار همینطور یهویی نقل کرد که امام زمان از اینکه کمی ساعت نماز خواندنمان عقب برود اشک میریزند چه برسد به وقتی گناه می کنیم. اصلا آتش گرفتم، درلحظه گویی وجودم روی هم آوار شد. آقاجان، من یکی که ارزش اشک های شما را ندارم...
به من بگو چطور اینطوری دل می بَری؟
-
تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 15:56
اینکه صدایت را میشونم قلبم شروع میکند به تند تپیدن، یا عکس هایت را که مرور میکنم گاهی دلم میخواهد از شدت دوست داشتنت بال درآورم و گاهی ناگهان بغض دلتنگی ام پاره میشود، یعنی چه؟؟ به من بگو چگونه میتوانی اِنقدر ساده با روح و روانم بازی کنی ؟ آن هم با فاصله ی زمانی حدودِ نیم قرن؟ محبتت چگونه در من ریشه...
تو بر روحم حکم می رانی!
-
تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 15:56
دلم میخواهد برایت بنویسم از غمِ فراموشی ساختار فکریت ، یا کوسِ پیروی از تو و انقلابی بودن سر دهم و حرف ها گنده تر از دهانم بزنم. اما من خیلی کوچک تر از این چیز هام! این ها دغدغه ی من نیست... همه ی وجودم دارد در حسرت شنیدن صدایت میسوزد، اینکه با آن لهجه ی شیرین و دوست داشتنی ات سخن برانی و برایم از ا...
چِرت و گاهی پِرت
-
تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 15:56
نمیدانم یک هو از کدام گَلُ و گوشه ی سمساریِ وَرهم شوربایِ مغزم، سر و کَله ی این جمله ی ناجنس پیدا شد: "دلم میخواهد در غربت بمیرم!"
مرگ به ما هو مرگ
-
تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 4:47
1.مردی چندی پیش هر آنچه سزاوار نبود بر سر مادرش آورد.مادرِ پیر ،پسرش را عاق کرد. امروز همین مرد از قبر مادرش بیرون نمی آمد و زار زار میگریست. پشیمانی و درمانگی فقط برای یک لحظه اش بود. 2.خو نکنید .آقاجان دیگه برا چی از تو قبر عکس میگیرید؟؟اَینَ فرهنگ؟؟؟ 3.کسی هست فلسفه ی نوبتی خاک ریختن رو مرده رو ب...
شان شما به چیست؟
-
تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 4:47
آدم ها شان خودشان را با چیز های متفاوتی تعریف میکنند. مثلا یکی در شانش نیست که فلان لباس را بپوشد. یا دیگری بهمان ماشین در شانش نیست. یه روزی یک خانمی را دیدم که میگفت جهاز زیر پنجاه ملیون در شان دخترش نیست. . . . راستی در شان ما هست که امام زمانمان 1183 سال آواره ی بیابان ها باشد؟
رمضان از رگِ گردن به شما نزدیک تر است:)
-
تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 4:47
دم افطار گشنگی سخت پا بیخ خِرم گذاشته بود. با خودم گفتم چه کنم که گذشت زمان را حس نکنم؟ نشستم پای نت .... نشان به همان نشان که ده دقیقه بعد از اذان افطار کردم. بعدش نشستم با خودم فکر کردم دیدم هیچ خوشم نمی آید آنچه که مرا از خود بی خود می کند و زمان را از رو میبرد نت باشد. همین!
قصارطور
-
تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 4:47
+میدونی کی آدما خودشونو توی فیلم و بازی کامپیوتری و این جور چیزا غرق میکنن؟؟ - نه! +وقتایی که میخوان از خودشون فرار کنن و اون جوریی که هستن نمی تونن خودشونو بپذیرن!!!!
مهمونی خدا خوش میگذره؟؟
-
تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 4:47
در ماه رضان که اشتباه یا گناهی از من سر می زند، بیش تر از همیشه غصه می خورم .... چون دیگر شیطانی برای وسوسه وجود ندارد این درست خود ِ خودمم.
دوستِ روحم
-
تاریخ: 1395/12/17 ساعت: 15:43
دیدید بعضی وقت ها یک نفر را میبینی برای بار اول همان اول کاری جذبش میشوی؟حتی وقتی هنوز حرف نرده؟به این میگویند کفویت روحی .یعنی مهم نییست که هم دیگر را نمی شناسید . روح هایتان هم را می شناسند و درک میکنند.
دردسر های من و روحم
-
تاریخ: 1395/12/17 ساعت: 15:43
روحم داشت زیر پوستم کش و قوس می امد تا درست در قالبش جا شود ،درست مثل وقتی که میخواهمم یک دست کش دست کنم .اما جا نمی شد حس کردم روحم دارد از چشمانم بیرون می زند معلوم نیست دیشب در خواب کجا سیر کرده که حالا اول صبحی در جسمم جا نمیشود
ژنتیکِ اصلاح گر
-
تاریخ: 1395/12/17 ساعت: 15:43
تا امروز فکر میکردم ژنتیک تاثیر زیادی در خوب یا بد بودن افراد دارد.مثلا کسانی که بدجنسند،ژنتیک شان این مدلی است.اما خوب امروز فهمیدم خوب بودن یک آدم تحت تاثیر هیچ عامل بیولوژیکی شکل نمیگیرد.خودش باید انقدر تلاش کند و تا میتواند صبور باشد که دلش دریا شود.ژنتیک و خانواده شاید فقط بتواند به فرد یاد دهد...
سوز گدا کش
-
تاریخ: 1395/12/17 ساعت: 15:43
همچین شب های سردی ، آدمای زیادی گوشه ی خیابونا و پارک ها یخ زدن. خشک شدن و فردا صبح شهرداری جمعشون کرده.بی هیچ سرو صدایی، بی کس و کار مردن. این چیزها را باید دید و شنید تا سرگرم شیشلیک های دومتری و اختلاس های میلیاردی نشویم.
LIMITLESS
-
تاریخ: 1395/12/17 ساعت: 15:43
نکته ای از فیلم نامحدود: خدا وکیلی تا حالا انقدر مواد مخدر برایتان جذاب و شیرین و دوست داشتنی بوده؟و قبل از دیدن این فیلم فکر کرده بودید که چه قدر بدرد نخورید و مواد مخدر میتواند زندگی انسان را نجات دهد؟؟ اگه ندیدید نبینید.
لجن مال
-
تاریخ: 1395/12/17 ساعت: 15:43
گاهی یک کار خوبی را انجام میدهیم،درست و کامل اما با اکراه و کلی غُر زدن...بی هیچ دلیلی بعدش دیگر اون حس خوب قبلی را نداری. انگار که فعلت لجن مال شده باشد
تجربه جدید
-
تاریخ: 1395/12/17 ساعت: 15:43
این هفته چند ساعتی را با جناب عزرائیل در یک اتاق گذراندیم.عجیب بود و ناراحت کننده.