خرید بک لینک

نسترن همیشه دیر به مدرسه می آمد و تکلیف هایش را هم انجام نمی داد.معلم کلاس اول از دست نسترن جان به لب شده بود آنقدر که نتوانست بیش تر تحملش کند و به کلاس دیگری انتقالش داد.معلم جدید نسترن خیلی سریع دو هزاریش افتاد که این بچه یک مشکلی دارد .چند بار مادرش را خواست اما خبری از مادر نسترن نشد.معلم و معاون یک روز بعد از مدرسه یک سر رفتند خانه ی نسترن ببینند اوضاع از چه قرار است که مادر و پدر نسترن را در حال مصرف شیشه یافتند .مادر نسترن از نوجوانی اعتیاد داشته و پدرش هم چند سالی است که درگیر مواد شده است و تمام افراد فامیل نسترن هم معتادند هم مواد فروش.معاون مدرسه نسترن را به خانه ی خودش می آورد و مادر و پدر را به خرج خودش به کمپ می فرستد.حالا یک ماه است که نسترن در یک خانه ی خیلی شیک زندگی می کند و هرچه را که همیشه آرزو میکرده دارد. البته نه همه ی همه اش را چون نسترن تا این سن هیچ وقت تولد نداشته و از کسی کادو نگرفته.امشب در خانه ی معاون چشن تولد باشکوهی برگزار شد .مدیر شعر خواند و تمام معلم ها آمدند و نسترن بیش از پنجاه تا کادو گرفت : عروسک و لباس و پول.نسترن تمام پول ها را کنار گذاشت تا وقتی مادر و پدرش امدند بتواند خرج خانه را بدهد .نسترن و خانم معاون که حالا مامان صدایش میزند هر جمعه با هم به کمپ می روند و آرزو میکنند که پدر و مادر نسترن سریع تر خوب شوند تا بتواند برگردد پیش آنها....


#داستان_نیست_درد_است


برچسب: نویسنده: سپیده حیدری تاريخ: پنجشنبه 7 بهمن 1395 ساعت: 16:55

صفحه بندی