خرید بک لینک

چند وقتی است مجبورم با تاکسی رفت و آمد کنم یک طورهایی توفیق اجباری است ،با کلی ادم های جور و واجور برخورد میکنم.مثلا سوار یک پراید زرد شدم که تویش کلی رنگی رنگی بود .اقاهه از این کش های پول در رنگ های متفاوت به دوره نورگیر بالای سرش منظم پیچیده بود،چیزی شبیه جعبه مداد رنگی -یک گلدان کوچک سمت راست جلوی شیشه اش جا خوش کرده بود.سه چارتا عکس بچه های فینقیلی را با چسب نواری جلوی داشبودر زده بود ویک خرس عروسکی با نمک به آینه اش آویزان بود. پر انرزی و شاد بودن از در و دیوار ماشین سر ریز میشد.موقع پیاده شدن،پول من درشت بود و اقای راننده پول خورد نداشت،انقدر با ادب معذرت خواهی کرد و گفت این ها که اصلا ارزش ندارد .بفرما دخترم.که من دلم خواست یه پدر بزرگ شکل او داشته باشم با کلی موی جوگندمی و لباس طوسی،درست همانطور که او بود.البته همیشه هم به طور این چنین آدم ها نمیخورم گاهی راننده یک پیرمرد سیاه پوش بداخلاق غرغروی بد دهن است.درست مثل امروز عصر که از زمین و زمان خیابان طلب کار بود و همه در نظرش بی شعور و نفهم بودند.تازه وقتی پیاده شدم بدون اینکه بقیه ی پولم را بدهد پایش را محکم روی گاز گذاشت و برو که رفتیم.به حال من خیلی فرقی نمیکند همون میزانی که یکی از راننده ها کمتر میگیرد یک راننده ی دیگر به هر روشی که میتواند پول بیشتری از چنگ مشتری در می اورد. ولو100 تا تک تومنی اما همین خورده پول ها توی مال آنها جمع میشود و یک لقمه ی حرام را تشکیل میدهد که میتواند یک نسل را بدبخت کند.....

برچسب: نویسنده: سپیده حیدری تاريخ: جمعه 28 آبان 1395 ساعت: 4:40

صفحه بندی